خود را به که بسپارم
وقتی که دلم تنگ است
پیدا نکنم همدل
دلها همه از سنگ است
گویا که در این وادی
از عشق نشانی نیست
گر هست یکی عاشق
آلوده به صد رنگ است
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:25 توسط ابولفضل عباسی |
کاش میشد سرنوشت خویش را
از سر نوشت
کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:24 توسط ابولفضل عباسی |
هر بامداد که از خواب بر می خیزم به این می اندیشم که تا کنون چه کرده ام؟تا به یاد می اورم درس خوانده ام و کار کرده ام کار و کار !اینها که برای خودم بوده است برای دیگران چه کرده ام؟ احساس آدمکی آهنی را دارم که بی اراده می رود سرعت می گیرد و می دود. برای چه و برای که؟برای نان برای پول و شاید برای پول بیشتر! پول بیشتر برای چه؟ برای عقب نماندن از قافلهء دیگران. برای فخر فروشی برای رقابت !برای مال اندوزی برای تمام چیزهایی که نامی جز ظواهر بر آنها نمی توان نهاد.سوال این است برای دل چه کرده ایم ؟! برای دل خودمان برای دل کودکی که جا مانده است برای سالخورده ای که تنها مانده است و برای تنهایی که تنها مانده اند؟! آیا مرهمی بر زخمهای کهنه بوده ایم؟ آیا گوش شنوایی برای آهنگ حزین یک ماتمزده بوده ایم؟آیا تکیه گاهی برای یک نهال نحیف یا درختی سست ریشه بوده ایم؟آیا دستمان را بر سر کودکی بی مادر ساییده ایم؟ آیا ماوای امنی برای یک بی پناه بوده ایم؟ و آیا برای روحمان و احساسمان زندگی کرده ایم؟ آیا با عقل و احساسمان توامان به پیش تاخته ایم و به معنای واقعی ...آیا ...انسان بوده ایم؟! به پا خیزید تا فرصت باقیست! قدر لحظه ها را بدانید زیرا ساعت زندگی برای شما جا نمی ماند!پس به هوش باشید که شما جا نمانید از آدمیت...از انسانیت..از مهر..از عاطفه..از عشق
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:22 توسط ابولفضل عباسی |
غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد می گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکنند
هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن
کاش در دنيا 3 چيز نبود. 1.عشق 2.غرور 3.دروغ... آن وقت انسان مجبور نبود به خاطر عشق از روي غرور ، دروغ بگه
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:55 توسط ابولفضل عباسی |
گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:تو را به بلندی کوهها، پهنای دشتها، عمق دریاها و به زیبایی گلها دوست دارم.
تو را به اندازهی تمام وجودت دوست دارم
زیرا هیچکس را بدینسان دوست نداشتهام!
با حسرت سری جنباند و گفت:
متاسفم از اینکه نمیتوانم حرفهایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:52 توسط ابولفضل عباسی |
آنچه که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي
در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان
آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:49 توسط ابولفضل عباسی |
باز دوباره تنهاییو شبو سکوتت باز دوباره یاد تو با غم نبودت باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی رفتیو این بغضو توی صدام گذاشتی میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه بعد تو پرسه میزنم شبای سردو خسته رو تو رفتی ولی من پشت سرت گفتم نرو ولی میخوام تموم کنم این قصه تلخ رو باتو میدونی چقدر فاصله قلبم تا تو من با تو دوباره شدم دچار درد نگاهی سرد به رنگ پائییز زرد اگه به تو گفتم برو چون بریدم ذره ذره اب شدمو به اخر رسیدم اتیشم زدی منو کشتی صدبار
بسه دیگه برو دست از سرم بردار
چندتا سوال عین خوره روحمو میخوره
بعد من کی میاد دلم ازدلهره پر پر
داد زدم رو به اسمون که بی جواب بود
فهمیدم که دیگه کمک خواستن ندار سود
اما خواستم بمونم به لب رسید جونم
من از جونم گزشتم تا تو باشی تو خونم
دیگه چیزی نداشتم بگم از دست دادم
بازم گفتم خدایا تو برس به فریادم
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 9:32 توسط ابولفضل عباسی |
وقتي پرنده زيبا وخوش آوازمن زندوني شد ،
انقدر خودش رو به دروديوار قفس زد
كه بال وپرش شكست هنوزم هم صداي شكستن بالهاش تو گوشمه
انقدر سكوت كرد كه خوندن رواز يادش برد
انقدر اشك ريخت كه ديوارهاي قفس روديگه نتونست ببينه
پرنده من ،عزيز دلم بهار اومده ، بيا يه بار ديگه شروع كنيم
خودم از اين زندون آزادت ميكنم ،مراقبت هستم ،
بالهاي شكسته ات رو تيمار ميكنم تا بتوني دوباره توي آسمون بيكران بال بگشايي و
پرواز كني وزمين رو با همه عظمتش زير بالهاي سفيدوقشنگتت ببيني
بر لبان بسته ات بوسه ميزنم تا لب بگشائي و صداي زيبات دوباره توي گوشهام بشينه
من زنده ام وبا صداي نفس كشيدن تو زندگي ميكنم وبا شادي تو شاد ميشم
بدون تا زنده ام نميذارم تنها بموني خودم همدم تنهاييات ميشم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 7:55 توسط ابولفضل عباسی |

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 7:53 توسط ابولفضل عباسی |
در جواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگي سيرم بکرد
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:35 توسط ابولفضل عباسی |